تبلیغات
فداییان قرآن و ولایت - هجرت پیامبر اكرم (ص)

فداییان قرآن و ولایت

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

موضوع: پیامبر رحمت(ص) -ائمه اطهار -

هجرت پیامبر اكرم (ص)

همان شبى كه اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا بكنند وحى الهى بر پیغمبر اكرم نازل شد ( همان حرفى كه به موسى گفته شد : & ان الملا یأتمرون بك یقتلوك فاخرج ) : و اذ یمكر بك الذین كفروا لیثبتوكاو یقتلوك او یخرجوك و یمكرون و یمكر الله و الله خیر الماكرین & . از مكه بیرون برو , خواستند شبانه بریزند . ابولهب كه یكى از آنها بود مانع شد . گفت شب ریختن به خانه كسى صحیح نیست . در آنجا زن هست , بچه هست , یك وقت اینها مى ترسند یا كشته مى شوند . باید صبر كنیم تا صبح شود . ( باز همین مقدار وجدان و شرف داشت ) .

بسم الله الرحمن الرحیم

هجرت پیامبر اكرم (ص)

همان شبى كه اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا بكنند وحى الهى بر پیغمبر اكرم نازل شد ( همان حرفى كه به موسى گفته شد : & ان الملا یأتمرون بك یقتلوك فاخرج ) : و اذ یمكر بك الذین كفروا لیثبتوكاو یقتلوك او یخرجوك و یمكرون و یمكر الله و الله خیر الماكرین & . از مكه بیرون برو , خواستند شبانه بریزند . ابولهب كه یكى از آنها بود مانع شد . گفت شب ریختن به خانه كسى صحیح نیست . در آنجا زن هست , بچه هست , یك وقت اینها مى ترسند یا كشته مى شوند . باید صبر كنیم تا صبح شود . ( باز همین مقدار وجدان و شرف داشت ) . گفتند بسیار خوب . آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و كشیك مى دادند , منتظر كه صبح بشود و در روشنایى بریزند خانه پیغمبر . این مطلب مورد اتفاق جمیع محدثین و مورخین استو در این جهت حتى یك نفر تشكیك نكرده است كه پیغمبر اكرم , على علیه السلام را خواست و فرمود على جان ! تو امشب باید براى من فداكارى بكنى . عرض كرد یا رسول الله ! هر چه شما امر بفرمایید . فرمود امشب , تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را كه من موقع خواب به سر مى كشم به سر میكشى . عرض كرد : بسیار خوب . قبلا على علیه السلام و[ ( هند بن ابى هاله]( آن نقطه اى كه رسول اكرم باید بروند در آنجا مخفى بشوند یعنى غار ثور را در نظر گرفتند , چون قرار بود در مدتى كه حضرت در غار هستند رابطه مخفیانه اى در كار باشد و این دو , مركب فراهم كنند و آذوقه برایشان بفرستند . شب , على ( ع ) آمد خوابید و پیغمبر اكرم ( ص ) بیرون رفت . در بین راه كه حضرت مى رفتند به ابوبكر برخورد كردند . حضرت, ابوبكر را با خودشان بردند . در نزدیكى مكه غارى است به نام غار ثور , در غربمكه و در یكراهى است كه اگر كسى بخواهد به مدینه برود از آنجا نمى رود . مخصوصا راه را منحرف كردند . پیغمبر اكرم ( ص ) با ابوبكر رفتند و در آن محل مخفى شدند . قریش هم منتظر كه صبح دسته جمعى بریزند و اینقدر كارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشیر كه بگویند یك نفر كشته كه حضرت كشته بشود و بعد هم اگر بگویند كى كشت , بگویند هر كسى یك وسیله اى داشت و ضربه اى زد . اول صبح كه شد اینها مراقب بودند كه یك وقت پیغمبر اكرم از آنجا بیرون نرود . ناگاه كسى از جا بلند شد . نگاه كردند دیدند على است . این صاحبك رفیقت كجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بودید كه از من مى خواهید ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصمیم گرفته بودید كه او را از شهرتان تبعید كنید , او هم خودش تبعید شد . خیلى ناراحت شدند . گفتند بریزیم همین را به جاى او بكشیم , حالا خودش نیست جانشینش را بكشیم . یكى از آنها گفت او را رها كنیم , جوان است و محمد فریبش داده است. فرمود : به خدا قسم اگر عقل مرا در میان همه مردم دنیا تقسیم كنند , اگر همه دیوانه باشند عاقل مى شوند . از همه تان عاقل تر و فهمیده ترم .


برچسب ها: هجرت، پیامبر اكرم (ص)،

نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر 1389 توسط مجتبی نباتی
مقام معظم رهبری

نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin