تبلیغات
فداییان قرآن و ولایت - صلح حدیبیه

فداییان قرآن و ولایت

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

موضوع: پیامبر رحمت(ص) -ائمه اطهار -

بسم الله الرحمن الرحیم

صلح حدیبیه

پیغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از یكى دو سال تصدیق كردند كه كار پیغمبر درست بود . سال ششم هجرى است , بعد از آن است كه جنگ بدر , آن جنگ خونین به آن شكل واقع شده و قریش بزرگترین كینه ها را با پیغمبر پیدا كرده اند , وبعد از آن است كه جنگ احد پیش آمده و قریش تا اندازه اى از پیغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمین نسبتبه آنها كینه بسیار شدیدى دارند , و به هر حال , از نظر قریش دشمن ترین دشمنانشان پیغمبر , و از نظر مسلمین هم دشمن ترین دشمنانشان قریش است . ماه ذى القعده پیش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهلیت نیز این بود كه اسلحه به زمین گذاشته مى شد و نمى جنگیدند . دشمنهاى خونى , در غیر ماه حرام اگر به یكدیگر مى رسیدند , البته همدیگر را قتل عام مى كردند ولى در ماه حرام به احترام این ماه اقدامى نمى كردند .

بسم الله الرحمن الرحیم

صلح حدیبیه

پیغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از یكى دو سال تصدیق كردند كه كار پیغمبر درست بود . سال ششم هجرى است , بعد از آن است كه جنگ بدر , آن جنگ خونین به آن شكل واقع شده و قریش بزرگترین كینه ها را با پیغمبر پیدا كرده اند , وبعد از آن است كه جنگ احد پیش آمده و قریش تا اندازه اى از پیغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمین نسبتبه آنها كینه بسیار شدیدى دارند , و به هر حال , از نظر قریش دشمن ترین دشمنانشان پیغمبر , و از نظر مسلمین هم دشمن ترین دشمنانشان قریش است . ماه ذى القعده پیش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهلیت نیز این بود كه اسلحه به زمین گذاشته مى شد و نمى جنگیدند . دشمنهاى خونى , در غیر ماه حرام اگر به یكدیگر مى رسیدند , البته همدیگر را قتل عام مى كردند ولى در ماه حرام به احترام این ماه اقدامى نمى كردند . پیغمبر خواست از همین سنت جاهلیت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره اى بجا آورد و برگردد . هیچ قصدى غیر از این نداشت . اعلام كرد و باهفتصد نفر و به قول دیگر با هزار و چهارصد نفر - از اصحابش و عده دیگرى حركت كرد , ولى از همان مدینه كه خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود كه سوق هدى مى كردند یعنى قربانى را پیش از خودشان حركت مى دادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند , مثلا روى شانه قربانى كفش مى انداختند - كه از قدیم معمول بود - كه هر كسى مى بیند بفهمد كه این حیوان قربانى است . دستور داد كه اینها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مى بیند بفهمد كه ما حاجى هستیم نه افراد جنگى . زى و همه چیز , زى حجاج بود . از آنجا كه كار , مخفیانه نبود و علنى بود , قبلا خبر به قریش رسیده بود . پیغمبر در نزدیكیهاى مكه اطلاع یافت كه قریش , زن و مرد و كوچك و بزرگ , از مكه بیرون آمده و گفته اند[ : ( به خدا قسم كه ما اجازه نخواهیم داد كه محمد وارد مكه شود]( . با اینكه ماه , ماه حرام بود , اینها گفتند ما در این ماه حرام مى جنگیم . از نظر قانون جاهلیت هم كار قریش بر خلافسنت جاهلیت بود . پیغمبر تا نزدیك اردوگاه قریش رفت و در آنجا دستور داد كه پایین آمدند . مرتب رسولها و پیامرسانها از دو طرف مبادله مى شدند . ابتدا از طرف قریش چندین نفر به ترتیب آمدند كه تو چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پیغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده ام , كارى ندارم , حجم را انجام مى دهم , بر مى گردم و مى روم . هر كس هم كه مىآمد , وضع اینها را كه مى دید مى رفت به قریش مى گفت : مطمئن باشید كه پیغمبر قصد جنگ ندارد . ولى آنها قبول نكردند و مسلمین ( خود پیغمبر اكرم هم ) چنین تصمیم گرفتند كه ما وارد مكه مى شویم ولو اینكه منجر به جنگیدن شود , ما كه نمى خواهیم بجنگیم , اگر آنها با ما جنگیدند با آنها مى جنگیم[ . ( بیعت الرضوان]( در آنجا صورت گرفت . مجددا با پیغمبر بیعت كردند براى همین امر , تا اینكه نماینده اى از طرف قریش آمد و گفت كه ما حاضریم با شما قرار داد ببندیم . پیغمبر فرمود : من هم حاضرم . پیغامهایى كه پیغمبر مى داد پیغامهاى مسالمت آمیزى بود . به چند نفر از این پیامرسانها فرمود[ : ( | ویح قریش (1) اكلتهم الحرب | واى به حال قریش , جنگ اینها را تمام كرد . اینها از من چه مى خواهند ؟ مرا وا بگذارند با دیگر مردم , یا من از بین مى روم , در این صورت آنچه آنها مى خواهند به دست دیگران انجام شده , و یا من بر دیگران پیروز مى شوم كه باز به نفع اینهاست , زیرا من یكى از قریش هستم , باز افتخارى براى اینهاست](فایده نكرد . گفتند قرار داد صلح مى بندیم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند كه پیغمبر امسال بر گردد و سال آینده حق دارد بیاید اینجا و سه روز در مكه بماند , عمل عمره اش را انجامدهد و باز گردد .

[ . 1 ( ویح]( همان واى است كه ما مى گوییم اما[ ( واى]( در حال خوش و بش . در عربى یك[( ویل](داریم و یك[( ویح](. ما در فارسى كلمه اى بجاى[ ( ویح]( نداریم . وقتى مى گویند ویلك , این در مقام تندى و شدت است . وقتى مى گویند و یحك , این در مقام خوش و بش و مهربانى است .

نشانى به همان نشانى كه همینكه این قرار داد صلح رابستند و بعد مسلمین آزادى پیدا كردند وآزادانه مى توانستند اسلام را تبلیغ كنند , در مدت یك سال یا كمتر , از قریش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بیست سال مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمین چرخید كه مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قریش از بین رفتو یك شور عملى و معنوى در مكه پدید آمد .

سهیل بن عمرو یك پسر داشتكه مسلمان و در جیش مسلمین بود . این قرار داد را كه امضا كردند , پسر دیگرش دوان دوان از قریش فرار كرد و آمد نزد مسلمین . تا آمد , سهیل گفت قرار داد امضا شده , من باید او را برگردانم . پیغمبر هم به او - كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو , خداوند براى شما مستضعفین هم راهى باز مى كند . این بیچاره مضطرب شده بود , داد مى كشید و مى گفت : مسلمین ! اجازه ندهید مرا ببرند میان كفار كه مرا از دینم برگردانند . مسلمین هم عجیبناراحتبودند و مى گفتند : یا رسول الله ! اجازه بده این یكى را دیگر ما نگذاریم ببرند . فرمود : نه , همین یكى هم برود .

داستان شیرینى نقل كرده اند كه مردى از مسلمین به نام ابوبصیر كه در مكه بود و مرد بسیار شجاع و قویى هم بود فرار كرد آمد به مدینه . قریش طبق قرار داد خودشان دو نفر فرستادند كه بیایند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرار داد باید این را ببریم . حضرت فرمود : بله همینطور است . هر چه این مرد گفت : یا رسول الله ! اجازه ندهید مرا ببرند , اینها در آنجا مرا از دینم بر مى گردانند , فرمود : نه , ما قرار داد داریم و در دین ما نیستكه بر خلافقرار داد خودمان عمل بكنیم , طبق قرار داد تو برو , خداوند هم یك گشایشى به تو خواهد داد . رفت او را تقریبا در یك حالت تحت الحفظ مى بردند . او غیر مسلح بود و آنها مسلح بودند . رسیدند به ذوالحلیفه , تقریبا همین محل مسجد الشجره كه احرام مى بندند و تا مدینه هفت كیلومتر است . در سایه اى استراحت كرده بودند . یكى از آندو شمشیرش در دستش بود . این مرد به او گفت : این شمشیر تو خیلى شمشیر خوبى است , بده من ببینم . گفت بگیر . تا گرفت زد او را كشت . تا او را كشت , نفر دیگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به مدینه . تا آمد , پیغمبر فرمود مثل اینكه خبر تازه اى است ؟ بله , رفیق شما رفیق مرا كشت . طولى نكشید كه ابوبصیر آمد . گفت : یا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل كردى . قرار داد شما این بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسلیم بكنى , و تو تسلیم كردى , پس كارى به كار من نداشته باشید . بلند شد رفت و در كنار دریاى احمر , نقطه اى را پیدا كرد و آنجا را مركز قرار داد . مسلمینى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند همینكه اطلاع پیدا كردند كه پیغمبر كسى را جوار نمى دهد ولى او رفته در ساحل دریا و آنجا نقطه اى را مركز قرار داده , یكى یكى رفتند آنجا . كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكیل دادند . قریش دیگر نمى توانستند رفت و آمد بكنند . خودشان به پیغمبر نوشتند كه یا رسول الله ! ما از خیر اینها گذشتیم , خواهش مى كنیم به آنها بنویسید كه بیایند مدینه و مزاحم ما نباشند , ما از این ماده قرار داد خودمان صرفنظر كردیم , و به همین شكل صرف نظر كردند .

به هر حال این قرار داد صلح براى همین خصوصیت بود كه زمینه روحى مردم براى عملیات بعدى فراهم تر بشود , و همین طور هم شد , عرض كردم مسلمین بعد از آن در مكه آزادى پیدا كردند , و بعد از این آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مى شدند , و آن ممنوعیتها به كلى از میان برداشته شده بود .


برچسب ها: صلح حدیبیه،

نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1389 توسط مجتبی نباتی
مقام معظم رهبری

نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin