تبلیغات
فداییان قرآن و ولایت - ورود اهل بیت به شام

فداییان قرآن و ولایت

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

موضوع: حضرت امام حسین (ع) -ائمه اطهار -

ورود اهل بیت به شام:

 

روز اول صفر، سر مبارك امام را وارد دمشق نمودند روزی كه عید بنی امیه و روز ماتم شیعیان است اهل بیت اسیر را سه روز پشت دروازه شام نگه داشتند تا شهر را زیور بستند  مردم شامی با دایره و طنبور شادی می كردند.

سید بن طاوس می گوید وقتی سر مقدس حضرت و اسیران را نزدیك دمشق رسانیدند ام كلثوم گفت از تو درخواستی دارم شمر گفت چه حاجتی داری ؟ ام كلثوم فرمودند اكنون به نزدیك شهر دمشق رسیدیم ما را زا یك دورازه كم جمعیت وارد شهر كن تا كمتر، مردم ما را به این وضع ببینند (نه به آن جهت كه مردم آنها را اذیت و آزار برسانند بلكه درد سنگین است و نمی خواستند سر عریان اهل بیت را نامحرمان ببینند) و همچنین به شمر گفت سرهای شهدا را از نزدیك كجاوه ها دور كنند تا مردم سرگرم دیدن سرها شوند و حواسشان از ما پرت شود اما شمر ملعون در جواب خانم دستور داد، نیزه های سر شهدا از میان كجاوه رد شود و اسرا را از میان تماشاچیان ببرند تا بیشتر در معرض دید باشند و آنها را با این وضع تا در مسجد جامع دمشق (مسجد اموی) یعنی توقفگاه اسرا برد.

ورود اهل بیت به شام:

 

روز اول صفر، سر مبارك امام را وارد دمشق نمودند روزی كه عید بنی امیه و روز ماتم شیعیان است اهل بیت اسیر را سه روز پشت دروازه شام نگه داشتند تا شهر را زیور بستند  مردم شامی با دایره و طنبور شادی می كردند.

سید بن طاوس می گوید وقتی سر مقدس حضرت و اسیران را نزدیك دمشق رسانیدند ام كلثوم گفت از تو درخواستی دارم شمر گفت چه حاجتی داری ؟ ام كلثوم فرمودند اكنون به نزدیك شهر دمشق رسیدیم ما را زا یك دورازه كم جمعیت وارد شهر كن تا كمتر، مردم ما را به این وضع ببینند (نه به آن جهت كه مردم آنها را اذیت و آزار برسانند بلكه درد سنگین است و نمی خواستند سر عریان اهل بیت را نامحرمان ببینند) و همچنین به شمر گفت سرهای شهدا را از نزدیك كجاوه ها دور كنند تا مردم سرگرم دیدن سرها شوند و حواسشان از ما پرت شود اما شمر ملعون در جواب خانم دستور داد، نیزه های سر شهدا از میان كجاوه رد شود و اسرا را از میان تماشاچیان ببرند تا بیشتر در معرض دید باشند و آنها را با این وضع تا در مسجد جامع دمشق (مسجد اموی) یعنی توقفگاه اسرا برد.

همانطوریكه عرض شد اسرا خیلی در فشار ورحی و جسمی بودند و اسرا بر روی شتران بی حجاز بودند و زنجیر به دست و گردن امام سجاد بود. سهل بن سعد می گوید من قصد رفتن به خانه ام را داشتم كه در بیت المقدس بود وقتی به محیط شام رسیدم شهری را با نهرهای جاری و درختان فراوان دیدم كه زینت كرده اند و بازارها را پرده آویزان كرده بودند و همگی مردمش شادند و زنان در حال دف و آواز خواندن می باشند و طبل می كوبند با خود گفتم، عیدهای شامیان را می شناسم ولی امروز عید نیست سپس جمعی را دیدم با هم گفتگو می كنند به آنها گفتم آیا شما در شام عیدی دارید كه من خبر ندارم؟ گفتند ای پیر مرد گویا غیریبی؟ گفتم من سهل بن سعدم و از اصحاب محمدم(ص). گفتند ای سهل عجب است كه آسمان خون نمی بارد و زمین اهل خود را فرو نمی برد؟ گفتم چرا؟ گفتند واعجبا ، سر حسین (ع)، را از عراق برای یزدی به هدیه می برند و مردم شادی می كنند. گفتم واعجبا سر حسین (ع) را می برند و آنها خرسندند؟ از آنها پرسیدم از چه دری وارد می شوند آنها به یكی از درها اشاره نمودند كه باب ساعات نام داشت سهل می گوید مشغول گتفگو بودیم پرچمهایی پشت سر هم پیدا شدند. و سواری آمد و نیزه ای در دست داشت و سری بر آن آویخته شده بود كه شبیه ترین مردم به پیامبر بود.

و پشت آن سوار زنان بر شتران بی حجاز و برهنه سوار بودند خودم را نزدیك یكی از آنها كردم و پرسیدم تو كیستی فرمود من سكینه دختر امام حسین هستم عرض كردم خانم من سهل بن سعد یكی از یاران جدت پیامبر می باشم آیا فرمایشی دارید؟ فرمود به حامل این سر بگو كه آنرا جلو برد  تا مردم نامحرم به تماشای سر مشغول شوند و به حریم ما نگاه نكنند سهل می گوید من خودم را به حامل سر رسانیدم و گفتم آیا حاضری خواسته مرا برآورده كنی و در مقابل آن 400 دینار طلا از من بگیری گفت چه خواسته ای داری گفتم سر را از میان زنان جلوتر ببری او پذیرفت و دینارها را گرفت.

یكی از شیوخ شام در مسجد اموی به امام سجاد گفت منت خدا را كه شما را كشت و آشوب را خاموش نمود و هر چه خواست به امام گفت وقتی سخنش تمام شد، امام سجاد فرمود: قرآن خوانده ای؟ گفت آری فرمود: این آیه را خوانده ای ؟ « قال لاسئلكم علیه اجراً الاالموده فی القربی (شوری– 23)  بگو  من از شما مزدی نخواهم بجز دوستی خویشانم »  گفت آری خوانده ام امام فرمود آن خویشان، ما هستیم سپس فرمود این آیه را خوانده ای و آت ذالقربی حقه اسرا، 26 به ذوی القربی حقشان را ادا كن . گفت آری خوانده ام فرمود ما همانهائیم سپس امام فرمود آیا نخواندی انما یزیدالله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطیراً – احزاب 33، گفت: آیا  فرمود ما همانهائیم، آن مرد شامی، دو دست به آسمان برداشت و گفت بار خدایا، من از دشمنان آل محمد و كشندگان آنان به تو بیزاری جستم من همیشه قرآن خواندم و تا امروز این نكته را دریافت نكرده بودم.

ورود كاروان اسرا به شام

روز اول صفر سال 61هجرى، كاروان اسرا به دمشق نزدیك مىشود. "ام كلثوم" از شمر خواست كه آنان را از محلى كه جمعیت كمتر دارد وارد شهر كنند تا چشم مردم كمتر به آنان بیفتد ولى شمر دستور داد آنان را از محل پرجمعیت وارد شهر كنند. سرهاى مقدس شهدا را به نیزه كردند و همه از دروازه دمشق وارد شهر شدند. دیوارهاى شهر آذین‏بندى شده بود و زنان خواننده دف مىزدند گویى عید بزرگى در پیش دارند!

مردم شام كه مدتها زیر باران تبلیغات مسموم معاویه و یزید بودند، هنوز از عمق فاجعه بىخبرند. پیرمردى نزد اُسرا آمد و گفت: خدا را سپاس مىگویم كه شما را كشت، مردم را از دست شما آسوده كرد و امیرالمؤمنین را بر شما مسلط نمود!

امام سجاد (علیه السلام) به او فرمود: (اى پیرمرد! آیا قرآن خوانده‏اى، او گفت: آرى، امام فرمود: آیا این آیه را خوانده‏اى: (قل لا أسألكم علیه أجراً إلا المودة فى القربى) اى پیامبر! بگو من در مقابل رسالتم از شما مزدى نمىخواهم مگر اینكه خویشاوندانم را دوست داشته باشید) "سوره شورى: آیه 23". گفت: آرى خوانده‏ام.

امام فرمود: خویشان پیامبر ما هستیم. آیا در سورى بنى اسرائیل این آیه را خوانده‏اى: (وآت ذا القربى حقه) به خویشاوند حقش را بده (آیه 23)، گفت: خوانده‏ام. فرمود: ذا القربى و خویشاوند رسول خدا ما هستیم. آیا این آیه را خوانده‏اى: (واعلموا أنما غنمتم من شیء...): بدانید كه هر غنیمتى كه به دست مىآورید، خمس آن به خدا و رسول و خویشاوند تعلق دارد (سوره انفال: آیه41)، گفت: آرى خوانده‏ام، امام فرمود: ذا القربى و خویشاوند پیامبر، ما هستیم. آیا این آیه را خوانده‏اى: (إنما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیراً) اراده حتمى خداوند تعلق گرفته است كه هر گونه پلیدى را از شما اهل بیت دور كند و شما را كاملاً پاك كند (سوره احزاب: آیه33) پیرمرد گفت: آرى خوانده‏ام، امام فرمود: ما هستیم آن اهل بیتى كه خداوند به آیه تطهیر مخصوصشان گردانیده است.

پیرمرد ساكت شد و از سخن خود پشیمان گردید و گریست، عمامه خود را بر زمین زد و سر به آسمان بلند كرد و گفت: خدایا! من بیزارى مىجویم به سوى تو از دشمنان جنى و انسى آل محمد (صلى الله علیه وآله)، پس از آن به امام عرض كرد: آیا توبه من پذیرفته مىشود، امام فرمودند: اگر توبه كنى، خداوند مىپذیرد و تو با ما هستى، او گفت: من توبه كردم. چون داستان این پیرمرد به گوش یزید رسید، دستور داد او را كشتند. شاید این نختین بارقه آگاهى بود كه بر قلب مردم مىتابید و مىبایست در نطفه خاموش شود زیرا براى حكومت یزید، هیچ چیز بدتر از آگاهى مردم نیست!

زنان و بازماندگان اهل بیت در حالى كه با ریسمان به هم بسته شده بودند، به مجلس یزید آورده شدند. امام سجاد (علیه السلام) هنگام ورود، به یزید فرمودند: (تو را به خدا قسم مىدهم اگر رسول خدا (صلى الله علیه وآله) ما را با ین وضع ببیند، فكر مىكنى چه خواهد كرد) یزید دستور داد ریسمانها را بریدند. سپس زنها را پشت سرش جاى دادند و آنگاه سر بریده امام حسین (علیه السلام) را مقابلش نهادند. چون زینب (علیها السلام) چشمش به سر برادر افتاد، گریبان خویش را پاره كرد و فرمود: (حسین عزیزم! اى محبوب رسول خدا! اى فرزند مكه و منا! اى پسر فاطمه زهرا ـ بانوى بانوان جهان ـ اى فرزند دختر مصطفى!) و تمام مجلس به گریه افتاد. یزید با چوب به لب و دندان امام مىزد و كینه خود را با اشعارى بدین مضمون ابراز مىكرد: (اى كاش بزرگان طایفه من كه در جنگ بدر كشته شدند، حاضر بودند و مىدیدند كه طایفه "خزرج" چگونه از شمشیر زدن ما به جزع آمده‏اند و مىنالند تا از دیدن این منظره، فریاد شادى آنان بلند شود و بگویند: اى یزید! آفرین برتو! دستت درد نكند! ما بزرگان بنى هاشم را كشتیم و آن را به حساب جنگ بدر گذاشتیم. امروز در مقابل آن روز!

چون این سخنان از یزید شنیده شد، زینب (علیها السلام) برخاست و خطبه تاریخى خود را آغاز كرد كه خلاصه آن چنین است:

 

خطبه زینب كبری (ع) در شام

(الحمد لله رب العالمین وصلى الله على رسوله وآله أجمعین. خداوند مىفرماید: ثم كان عاقبة الذین أساؤا السوآى... : عاقبت آنان كه اعمال زشت را با بدترین وضعى مرتكب مىشدند، این است كه آیات خدا را تكذیب كردند و به مسخره گرفتند (سوره روم: آیه 10). خداوند راست مىگوید. اى یزید! اینكه زمین و آسمان را بر ما تنگ كردى و ما را مانند اسیران به هر شهر و دیار كشاندى، گمان مىكنى به خاطر بىارزش بودن ما نزد خدا و احترام تو نزد او است به همین خاطر است كه بر خود مىبالى و ناز مىكنى و شادمانى كه دنیایت آباد شده و كارها بر وفق مراد است و سلطنت همواره براى تو باقى است تند مرو! آهسته باش! مگر سخن خدا را فراموش كرده‏اى كه مىفرماید: آنان كه به راه كفر بازگشتند، گمان نكنید كه این مهلت چند روزه‏اى كه به آنان دادیم، مقدمه سعادت آنهاست هرگز! بلكه این مهلت براى آن است كه بر گناهان خود بیفزایند و براى آنان عذابى خوار كننده در پیش است (سوره آل عمران: آیه 178)، اى پسر بردگان آزادشده! آیا این از عدالت است كه تو زنان و كنیزان خود را پس پرده جاى دهى و دختران پیامبر را با صورتهاى باز و بدون پوشش به همراه دشمنانشان در شهرها بگردانى و اهالى منازل، آنان را ببینند و دور و نزدیك و پست و شریف، بر آنان كه هیچ یاورى ندارند، بنگرند؟ آرى، چگونه امید مهربانى مىرود از فرزند كسى كه جگر آزادمردان را در دهان مىمكد و بیرون مىاندازد و گوشتش از خون شهیدان روبیده است، اكنون مست و مغرور شده‏اى و خیال مىكنى گناهى مرتكب نشده‏اى با چوب به دندانهاى ابا عبدالله ـ سرور جوانان بهشت ـ مىزنى و شعر مىخوانى و مىگویى: در گذشتگان من در روز بدر خوشى كنند و بگویند: اى یزید! دستت درد نكند! آفرین بر تو! آرى چگونه این حرفها را نزنى و این شعرها را نخوانى. در صورتى كه دستت را در خون فرزندان محمد (صلى الله علیه وآله) فرو برده‏اى و ستارگان درخشان زمین را كه دودمان عبدالمطلب بودند خاموش كرده‏اى! حالا پیران طایفه خود را صدا مىزنى و خیال مىكنى آنها مىشنوند ولى به همین زودى تو نیز به آنان ملحق خواهى شد و در آنجا آرزو مىكنى اى كاش دستهایت شل و زبانت لال مىبود و این سخنان را نمىگفتى و مرتكب این جنایات نمىشدى.

خداوندا! انتقام ما را از كسانى كه به ما ظلم كردند بگیر و حق ما را از آنان بستان و ایشان را در آتش غضب خود بسوزان!

اى یزید! تو فقط پوست خود را شكافتى و گوشت خودت را پاره كردى. طولى نمىكشد كه با این بار سنگینى كه به گردن گرفته‏اى، بر رسول خدا وارد شوى، در آن روز كه خداوند فرزندان پیامبر را جمع مىكند و حق آنان را مىگیرد. هرگز گمان مكن آنان كه در راه خدا كشته شده‏اند، مرده‏اند بلكه زنده‏اند و نزد پروردگار خود روزى مىخورند (سوره آل عمران: آیه 169).

اگرچه فشارهاى روزگار، مرا به سخن گفتن با تو وادار كرده است، ولى من قدر و ارزش تو را كوچك و سرزنشت را بزرگ مىشمارم و توبیخ نمودن تو را كارى ستوده مىدانم. اما چشمها اشك مىریزد و سینه‏ها از آتش غمها مىسوزد! آه! چه شگفت‏آور است كه سپاه خداوند به دست سپاه شیطان كشته شوند! خون ما از این دستها مىریزد و گوشت ما در این دهانها جویده و مكیده مىشود و آن بدنهاى طیب و طاهر در روى زمین مانده و گرگهاى بیابان، به نوبت آنان را زیارت مىكنند و درندگان، آنها را بر خاك مىمالند!

اى یزید! اگر امروز بر ما غلبه كردى، بزودى مؤاخذه خواهى شد و در آن هنگام چیزى ندارى مگر آنچه پیش فرستاده‏اى. خداوند به بندگانش ستم نمىكند و ما به او شكایت مىكنیم. او پناه ما است. تو به كار خودت مشغول باش و تا مىتوانى مكر و حیله كن و كوشش نما، ولى به خدا سوگند، نمىتوانى نام ما را محو كنى و وحى ما را خاموش گردانى و این ننگ و عار را از دامن خود بشویى زیرا عقل تو علیل است و ایام زندگانیت اندك و روزى كه منادى فریاد زند: لعنت خدا بر ستمكاران!، در آن روز اجتماع تو پراكنده است!

سپاس خداوندى را كه ابتداى كار ما را به سعادت و مغفرت و پایان آن را به شهادت و رحمت ختم نموده! ما از خداوند درخواست مىكنیم كه نعمت خویش را بر شهیدان ما تكمیل كند و به اجر و مزد آنان بیفزاید و براى ما جانشینان نیكویى قرار دهد او خداوندى بخشنده و مهربان است و او به تنهایى ما را بس است. تنها او وكیل و كارگزار ماست).

یزید به یكى از خطباى دربارى دستور داد بالاى منبر رود و نسبت به امام حسین و پدر گرامیش (علیهما السلام) بدگویى كند. او نیز چنین كرد و یزید را مدح و ستایش نمود. حضرت سجاد (علیه السلام) فریاد زدند: واى بر تو اى خطیب! خشنودى مخلوق را به بهاى خشم و غضب خالق خریدى! پس جایگاه خود را در آتش جهنم ببین!

در بعضى روایات تاریخى آمده است كه امام سجاد (علیه السلام) از یزید خواستند اجازه دهد به منبر روند، یزید اجازه نداد. مردم به او گفتند: اجازه بده این جوان سخن گوید، یزید گفت: او اگر بالاى منبر رود، پایین نمىآید مگر اینكه مرا و خاندان ابوسفیان را رسوا كند. اطرافیان گفتند: این جوان كه كارى نمىتواند بكند! یزید گفت: شما او را نمىشناسید او از اهل بیتى است كه دانش را با پیكر خود آمیخته است! با این حال، اصرار اطرافیان مؤثر واقع شد و امام به منبر رفتند و با فصاحت و شیوایى تمام، خود را معرفى كردند و انتساب خود را به خاندان عصمت و طهارت یادآور شدند تا جایى كه فریاد ناله و گریه بلند شد و جو عمومى كاخ ظلم و ستم دگرگون گردید. یزید كه مىخواست به هر طریق ممكن جلو این سخنان را بگیرد و نگذارد مردم متوجه حقیقت امر شوند، به مؤذن دستور داد اذان بگوید. مؤذن شروع به اذان گفتن كرد ولى هر جمله اذان او با پاسخى از طرف امام مواجه شد:

ـ الله اكبر

ـ تكبیر مىگویم، تكبیرى بىقیاس تكبیرى كه به حواس انسانى درك نشود چیزى بزرگتر از خداوند نیست.

ـ اشهد أن لا إله إلا الله

ـ مو و پوست و گوشت و خون من به یگانگى خداوند گواهى مىدهد.

ـ أشهد أن محمداً رسول الله

ـ رو به یزید كردند و فرمودند: اى یزید! این محمد جد من است یا جد تو، اگر او را جد خودت بدانى، دروغ گفته‏اى و اگر او را جد من مىدانى، پس چرا فرزندانش را كشتى؟!

هنگام ورود كاروان اهل بیت به شام، مردم نادان و فریب‏خورده گمان مىكردند با اسراى خارجى روبرو هستند. ولى معرفى بازماندگان و اهل بیت از خود و اعلام خویشاوندى آنان با رسول خدا (صلى الله علیه وآله) آنان را آگاه كرد و مردم دانستند كه با چه كسانى روبرو هستند و این اسراى به زنجیر كشیده شده، در حقیقت فرزندان خاندان وحى الهى هستند. حتى درباریان نیز تحت تأثیر قرار گرفتند و صداى اعتراض بعضى از آنان بلند شد. یكى از شامیان در حالى كه به طرف فاطمه، دختر امام حسین (علیه السلام) اشاره مىكرد، از یزید خواست تا او را به كنیزى به وى ببخشد. فاطمه به زینب (علیها السلام) گفت: عمه جان! یتیم شدیم و حالا مىخواهند ما را به كنیزى نیز ببرند! زینب (علیها السلام) فرمود: این فاسق نمىتواند این كار را بكند! مرد شامى پرسید: این دختر كیست، یزید گفت: فاطمه، دختر حسین است و آن زن هم زینب، دختر على بن ابىطالب است، مرد شامى گفت: خدا تو را لعنت كند! به خدا من فكر مىكردم اینها اسیران روم هستند! یزید گفت: به خدا تو را هم به آنان ملحق مىكنم، سپس دستور داد آن مرد را به قتل برسانند.

همچنین از امام سجاد (علیه السلام) روایت شده است كه سفیر روم روزى در دربار یزید به مجلس یزید آمد و در مقابل او سرى را دید كه بریده شده بود. چون فهمید كه آن سر، سر فرزند پیامبر مسلمانان است، یزید به مجلس یزید آمد و در مقابل او سرى را دید كه بریده شده بود. چون فهمید كه آن سر، سر فرزند پیامبر مسلمانان است، یزید را توبیخ كرد و گفت: ما هر چه از عیسى، پیامبرمان بر جاى بماند، به آن تبرك مىجوییم، با این كه بین ما و او چندین پشت فاصله است ولى شما پسر رسول خدا را كه فقط به یك واسطه به او مىرسید كشتید! یزید گفت: این مرد مسیحى را بكشید كه مرا رسوا خواهد كرد! او نیز فوراً شهادتین را بر زبان آورد و مسلمان شد و در حالى كه سر بریده امام حسین (علیه السلام) را به سینه چسبانده بود و مىگریست، به قتل رسید.

 


برچسب ها: اهل بیت، شام،

نوشته شده در سه شنبه 28 دی 1389 توسط مجتبی نباتی
مقام معظم رهبری

نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin